گمنامی در اوج...
باورتان اگر نیست که می شود بود ،ولی نبود،مرا ببینید
و اگر نبود،ولی بود،شهدا را....
---
شهید گمنام زیاد دیده بودم؛اما این مدلی ،نه!
شهدای گمنام (تا جاییکه من می دانم) فقط هویتشان مشخص نیست( البته همان هم هست؛فرزند روح الله... از این بالاتر؟) ولی منطقه عملیاتی و سال شهادتشان بر اساس محل پیدا شدن پیکر مطهر آنها ،معلوم است (و نیز سن تقریبی شان).
اما شهدایی که من می شناسم همین حداقل ها را هم ندارند!
.
.
بالای کوه که رسیدیم سرم را به سمت همیشگی چرخاندم تا اول از همه به او سلام بدهم و مثل همیشه قطعه فلزی را که نام عملیاتش (کربلای 5) بر روی آن حک شده ،بخوانم...
اما آنچه دیدم برایم غیر منتظره بود؛
نام عملیات خیبر!
تصور کردم اشتباه می کنم...
اما نه!
نگاهم را به سمت دیگر انداختم ... به یفین رسیدم ؛ قطعه فلزی که دنبالش می گشتم بر روی یکی دیگر از مزار ها بود.
باورم نبود که می شود نبود ،ولی بود...
آنجا ،آنها، مرا به یقین رساندند...
گمنامی در اوج... نه نامی و نه نشانی.
فقط فرزند روح الله.

چه رازیست در این همه گمنامی؟
نکند بی نشان، دیدار محبوب را لایق ترند؟
---
آنها بی نشان رفتند و بی نشان ماندند و اما من...
من به دنبال چه هستم و انها در کجا؟
اگر تا آن موقع خودم را به آنها نزدیک میدیدم ،آن لحظه فرسنگ ها فاصله را با تمام وجودم حس کردم.
چه حکایت عجیبی است...
من برای انها گریه می کردم؛
حال آنکه خود سزاوارتر بودم برای گریستن...
وجود مرا هم اگر می شود به سمت خودتان بکشید تا از این عنوان های اعتباری بی اعتبار، رها شوم...
رها شوم...
پ.ن 1: بر روی مزار هر شهید (در جبل النور کوهسنگی مشهد)قطعه فلزی گذاشته اند تا نشانگر سال و محل شهادت و نام عملیات و سن تقریبی باشد؛اما دست اندرکاران و متولیان امر،به خود زحمت نداده اند که این قطعه را بگونه ای طراحی کنند تا امکان جابجایی آن وجود نداشته باشد و اینگونه است که تو تشخیص نمی دهی یک قطعه واقعا متعلق به کدام شهید است و...
اینگونه بود که من گمان بردم مزار اول از سمت چپ(همان که در کنارش جوی آب کوچکی روان ساخته اند) ،متعلق به همرزم عمو علی اکبر است... هر چند هنوز هم او را همانگونه تصور می کنم!
پ.ن 2 : بنا نداشتم به این زودی مطلبی در مورد دوستان شهید و گمناممان بنویسم، از همه دوستانم عذر می خواهم ؛چرا که می دانم بعضیشان هوای انجا را در سر دارند و آمدن هم برایشان میسر نیست . این را از پیامک های صبح های پنجشنبه به خوبی می فهمم... اما نتوانستم ننویسم؛برای منِ اسیر در نام ها، سخت بود این گمنامی...
پ.ن 3 : و لا جعل الله آخر العهد منی لزیارتکم...و لا جعل الله...
من بر عهد خود استوارم ...دل تنگم را در حسرت دیدارتان، بی تاب مگذارید... از همین جا هم میتوانم هر روز و شب به شما سلام بدهم ؛اما آرامشی در مزارهای سنگی بی نشانتان نهفته است که من به شدت محتاج آنم...
دریغ نکنید این همه را از من...
.