مثل خیلی از کارهای دیگر دقیقه نودی هستیم! ساعت 9 است و تقریبا همه کارهای تزئینات مانده . هر کس هر کاری از دستش بر می آید انجام میدهد؛ به قول دوستان " مدیریت بحران" است دیگر! یکی از ساعت مطالعه کنکور ارشدش گذشت( منظورم خودم نیستم!) ،دیگری کلاسش را نرفت و ...
دقیقه 90+ وقت های اضافه است که بچه ها نفس تازه می کنند.
مهمانان یکی یکی می آیند؛ جمع مستان اندک اندک می رسد... خودم برای اولین بار هست که در این نوع مراسم برای شهدا شرکت می کردم؛ مراسمی که جنس برگزاری اش فرق می کرد...نه برای این بود که در گزارش عملکرد فلان تشکل ذکر شود و نه برای اینکه حالا یک کاری در محیط دانشگاه کرده باشیم؛ آنچه من برداشت کردم این بود:
فقط برای خودشان و خودمان...
اول برنامه را داخل آمفی تئاتر نبودم؛ سخنرانی حاج احمد پناهیان شروع شده بود. دلنشین صحبت کرد( جز یک قسمت!) در مورد حقوق شهدا ؛ حق حیات و حق خون، به آخر صحبت هایش می رسد؛
تنها ترین! به ذکر مصیبت چه حاجت است؟
ما را نسیم نام تو دیوانه می کند
نام حضرت زهرا(سلام الله علیها) است و ناگفته اشک ها جاری می شود...
بعد هم نوبت سردار باقر زاده می شود و بعد برادر شهید .
قرار است ساعت 3:30 مراسم پرده برداری از تصویر شهید بهرامی آغاز شود؛ راهی ساختمان تشکل ها می شویم که الان دیگر نامش ساختمان" شهید بهرامی" است...
در تمام مدت می اندیشم به اینکه لحظه مواجهه مادر شهید با این صحنه چگونه خواهد بود؟
گروه اجرا کننده مارش نظامی آمده اند، آنها که نمی دانند ،متعجبند که اینجا چه خبر است؟ تا بحال دانشگاه را اینگونه ندیده اند خب....
خانواده شهید هم میرسند؛ صندلی را می گذارند روبروی تصویر و نزدیک دیوار ؛ دلم می خواهد بروم جلو..ازدحام جمعیت نمی گذارد ....مادر را نمی بینم ،اما گویی احساسم تمام صحنه را می بیند!
چقدر با شکوه بود لحظه ای که تصویر " حسین" از پس پرده نمایان شد...
-------------------------------------------------------------------
حواشی برنامه:
- قرار بود برای بخشی از تزئینات گل تهیه شود که نشد! و نزدیک بود پیشنهاد غیر اخلاقی ما ،یعنی استفاده از گل های موجود در فضای دانشگاه ! تصویب شود؛ اما وقت برای همان هم کم بود....
- نمی دانم چه سری بود که هنگام چسباندن بخشی از مطالب نمایشگاه، مدام به یاد مهد کودک می افتادیم! و در حین آماده کردن سِن ، به یاد سفره عقد! البته خدا را شکر بخشی از تزئینات مد نظر دوستان عملی نشد، وگرنه میشد همان سفره عقد!
- یکی از دوستان آمد زرنگی کند و به حساب خودش رفت کنار مادر شهید نشست؛ بعد از کلی التماس دعا، کاشف برآمد که ایشان خواهر شهید بودند...
- ورود سردار باقر زاده جالب بود؛ هنوز به برنامه مانده بود که خبر آوردند سردار آمد! دوستان هم آنقدر مشغول بودند که حتی فرصت استقبال از سردار را هم نداشتند؛ یکی می گفت ببریدش نمازخانه! دیگری می گفت ببرید ساختمان تشکل ها! آخر صدای خبر آورنده در آمد که "بابا! سردار مملکت است مثلا!"
- چقدر به مسئولین تزئینات گفتیم آن چتایی های روی سِن را صاف کنید ! این ها احتمالا یک قربانی خواهد داشت! اما انصافا فکر نمی کردیم ممکن است سردار قربانی باشد! خدا رحم کرد که تریبون بود وگرنه احتمالا سردار...!
- کتاب های ما هم ظاهرا به کار آمد! به لطف قطر زیادشان به عنوان وسیله سنگینی بر روی مقواهای به هم چسبیده قرارشان دادند و البته کسی هم نبود که اخر کار آنها را از وسط سالن جمع کند! ( خدا کنه نظری به کتاب ها کرده باشند،برای ارشد!)
- عکس دو "حسین" را با مشقت فراوان در دو طرف سِن نصب کردند ، فیلمبردار که آمد دستور فرمودند جای عکس ها را عوض کنید... (انصافا سخت بود نصب آنها، سایزش را نمی دانم ولی عظیم بود)
- سالن کوچک بود و جمعیت زیاد ، صندلی اضافه هم افاقه نکرد، عده ای روی زمین نشسته بودند.
- خانم برادر" حسین بهرامی" برایمان گفت که " حسین" خودش دختری را به من معرفی کرد از مشهد، تا بروم تحقیقات!! اما خب قبل از هر کاری ....
- امان از دست این دوربین ها! از این به بعد یا باید فعالیت ها را کم کرد و یا دوربین ها را...بنظرم در تمام صحنه ها حضور فعال دارم.
- کی قرار است از این کارهای دقیقه نودی درس بگیریم ؛ الله اعلم!
- کلی عکس هایی گرفتند با "حسین بهرامی" و البته بعدش بعضی دوستان تکی هم عکس انداختند!
- عجب خیاطی بود کسی که پارچه منصوب بر روی تصویر شهید " حسین بهرامی" را دوخته بود!! فکر کنم وسط کار چپه و راسته پارچه را قاطی کرده بود!
-----------------------------------
پ.ن 1: چه لذتی داشت بوسیدن چین و چروک های صورت مادر " حسین"...
پ.ن 2: چقدر دوست داشتم توسل بچه ها را که" نکند برنامه شهدا بی مخاطب بماند"... اما چه غصه ای که دیگری میزبان بود...
پ.ن 3: دیدم کسانی را که اگر در تشکل باشند ،سری هستند برای خودشان و دیروز ابایی نداشتند از اینکه چتایی در دست بگیرند و کف سِن را تزئین کنند و یا بر روی چارپایه عکس " حسین" بزنند و یا ...
پ.ن 4: زیبا کشیده اند تصویر شهید"حسین بهرامی" را بر روی دیوار.
پ.ن 5: طنز و غیر طنز با هم نوشته شد ؛ اما بنایم بر این نبود!
پ .ن 6: طولانی شد... شرمنده
پ .ن 7:
راستی دعا کنید مثل بچه آدم بشوم و ایضا مثل بچه ادم بشینم و برای ارشد درس بخونم