"او"

1.         1  .خیلی نسبت به نوع لباس هایش حساس بود؛ مدتی دنبال لباسی یشمی با مارکی خاص می گشت .همیشه لباس هایش تمیز بود و معطر.

2. برایش لباس اصلا مهم نبود؛ ظاهرش بسیار ساده بود و کمتر لباس نو می پوشید.

3.  خیلی سختی کشیده بود و وضع مناسبی نداشت؛ نامادری اش خیلی او را اذیت می کرد ، همینطور برادران نا تنی اش. بسیار پیش می آمد که شب ها از ترس آن ها خارج از خانه می خوابید.

4. وضعشان خوب بود ؛ برادرانش در خارج از کشور تحصیل و فعالیت می کردند .خودش هم فرصت حضور در آنجا را داشت.

5. شوخ و شیطان بود؛ در جمع با دوستانش که بود صدای خنده شان فضای خانه را پر می کرد.

6. کمی گوشه گیر بود؛ خیلی اهل سرو صدا نبود و معمولا هم کارهایی که می ماند روی زمین، به او می دادند تا انجام دهد!

7. و.....

می بینی ؟ اگر بخواهم ادامه بدهم اعداد نوشته زیاد خواهد شد.

خدا ویترینی برایمان درست کرده تا فردا بهانه نیاوریم که مشکلات زیاد بود و ما ناتوان.

حجت بر ما تمام شده است؛ خودم را می گویم. دیگر نمی توانم به بهانه مشکلات شخصی، شانه خالی کنم چرا که "او" برایم "صفر روحی" را حجت خواهد آورد. نمی توانم به بهانه فلان مریضی ، مسئولیت ها را واگذار کنم؛ "او" به من " حمید حکمت پور" را نشان خواهد داد که با یک دست همه کار می کرد ؛ حتی یک نفره بدن بی جان نزدیک به 20 نفر از دوستانش را از آب بیرون کشید.

"او" در این مدت به من" مسعود ارشادی" ، "هادی شریعتمداری" ، " محمد عرفانیان" ، "علیرضا نجفی"  و ...را نشان داد تا مبادا مثل عده ای بخاطر درس ، وظایفم را در این جنگ نرم فراموش کنم .

-------------------------------------

* مرگ در یک سو انتظار می کشد و شهادت در سویی دیگر؛ اگر به سمت شهادت نروی لاجرم در آغوش مرگ خواهی رفت .می توان شهید بود چرا که امروز" کار برای شهدا کمتر از شهادت نیست".

*  این روزها ذهنم در میان این دو راه ( مرگ و شهادت) در رفت و آمد است؛ گاهی به مرگ می اندیشد و گاهی به شهدا (و نه شهادت)؛ گاهی خبر از فوت کسی به او می دهند که از قضا جوان است و گاهی از شهادت کسانی می شنود که آنها هم جوان بودند.

* میدانم بارم سنگین است؛ این" نفس" هنوز آرزوی مرگ ندارد بلکه از آن فرار می کند(و لا یتمنونه ابدا بما قدمت ایدیهم ) بیچاره انگار نمی داند " درست همان لحظه که از مرگ می گریزد به آن نزدیکتر می شود."

* ا للهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.

-------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: آنها که ذکرشان در ابتدا رفت ، هم دانشگاهی هایی بودند که من تا همین چند روز پیش حتی اسمشان را هم نمی دانستم!

پ.ن2: قسمت شد دیدار با خانواده بعضی از آن ها؛ به سراغ هر کدامشان که می رفتیم راهی برایمان باز می کردند به سمت "او".

پ.ن3: دیروز بیشتر از همیشه شرمنده شان شدم؛ با خودم که فکر می کردم، حال و روز جامعه و حتی "خودم" را که می دیدم ،برای این سوال همسر شهید پاسخی پیدا نمی کردم؛ "جوانی مرا چه کسی به من بازخواهد گرداند؟ "همسر او نرفت که امروز من و خیلی های دیگر به راحتی هر چه تمام تر چشم ببندیم و پا بگذاریم بر روی هر آنچه که او بخاطر آن از همسرش گذشت .

پ.ن4: می توانستی خیلی راحت بفهمی که این" گذشتن" هنوز هم برایش سخت است؛ آنجا که می گفت "ما لیلی و مجنون فامیل بودیم" و آنجا که نمی گذاشت اشک هایش جاری شود. 6 سال با هم بودند؛ اما چنان از همسرش می گفت که انگار هنوز هم با اوست و مگر تو در این شک داری؟

پ.ن 5:چقدر شیرین است گوش هایت را لحظه ای به درد دل همسری و یا مادری بسپاری که حالا فقط با یاد" بهترینش" زندگی میکند...

پ.ن 6: چقدر سخت است به جان خریدن این همه غم  اما؛  

  سلام علی قلب الزینب الصبور...

پ.ن6: فردا شب ،شب "علی اکبر " است؛ بناست به یاد علی اکبرهای "خمینی" برنامه ای در دانشگاه فردوسی برگزار شود با حضور خانواده هایشان.چه با شکوه خواهد بود این مراسم...

"اللهم الرزقنا توفیق الطاعه و بعد المعصیه و صدق النیه و عرفان الحرمه"