بسم الله الرحمن الرحیم

فَأَمَّا مَن طغَي‏* وَ ءَاثَرَ الحَْيَوةَ الدُّنْيَا* فَإِنَّ الجَْحِيمَ هِي الْمَأْوَي‏* وَ أَمَّا مَنْ خَاف مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَي النَّفْس عَنِ الهَْوَي‏* فَإِنَّ الجَْنَّةَ هِي الْمَأْوَي‏

(37 الی41/نازعات)

(کسی که طغیان کرد و زندگی پست دنیا را برگزید ، پس جایگاه او اتش است و کسی که از ایستادن در مقابل پروردگارش ترسید و نفسش را از هوس بازداشت، جایگاهش بهشت است.)


من اینطور می خواهم.

حرفهای من صحیح است.

راهی که من می روم درست است.

من...من ...من...

من ، خودم، شده ام خدای خودم.

نفْسم دارد به من دستور می دهد.

من بنده خواسته های خودم هستم.

هر چه که من خوب بدانم، حلال است و هر چه که بد بدانم، حرام.

آخرش اما ، من که بنا بر خواست خودم و اطاعت از نفس خودم تصمیم گرفته ام، اگر زمین خوردم- که قطعا میخورم!- خدا باید نجاتم بدهد وگرنه به او و همه اعتقاداتم!! کافر می شوم!

می بینید؟

معادلات زندگی ما اغلب از این نوع است؛ راهمان را معمولا اینطور انتخاب می کنیم و آخرش که به بن بست می رسیم ،یاد خدا می افتیم.

بقول "عین. صاد "ما هر کدام فرعونی هستیم برای خودمان ،فقط مصرهایمان بزرگ و کوچک می شود!

فرعون حرفش این بود" انا ربکم الاعلی" ، ما هم در قلمرومان کم از او نمی آوریم!

بزرگی می گفت حتی اینکه فکر بکنید "من الان دلم می خواهد قرآن بخوانم "، این هم نوعی شرک است!

دلم می خواهد یکبار هم که شده برای خودش کاری را انجام بدهم و تا آخر ، اگر هزینه ای دارد، روی عقیده ام بایستم.

(نه ،انگار این دل ، این من، این نفْس آدم بشو نیست !! همین را هم دوست دارم چون دلم می خواهد!!!)

-------------------------------

پ.ن : این نوشته ها را با تمام وجودم نوشتم ؛چون با تمام وجودم درکشان کرده ام.برای همین هم همیشه از مشکلات می ترسم؛ نکند همه شان نتیجه انتخاب های نادرست بوده باشد ، آن وقت چه حرفی در قبال خدا می توانم داشته باشم؟تحمل سختی آن وقت آسان میشود که تو بدانی خدا دارد با مشکلات تو را رشد می دهد، یا نه ،بدانی سختی ات از همان نوعِ "جام شکستن لیلی" است.(اگر با دیگرانش بود میلی...)

پ.ن2:در غریبی خدا همین بس که راه را "ما" انتخاب می کنیم و نتیجه اش به پای "خدا" نوشته میشود!!(البته اغلب زمانی که نتیجه مطلوب نباشد)

کاش کمی جهان بینی ام گسترش پیدا کند ؛ نوک بینی که نشد همه دنیا!


پ.ن 3:

در هفت شهر عشق به جز تو که ثامنی

آهو چشم های مرا نیست ضامنی

چشم امید بر در لطف تو بسته است
هر زائری که گوشه ی صحنت نشسته است

بارانی است حال و هوای دو دیده ام
اینجا همیشه کاسه ی چشمم شکسته است

از باب جبرئیل به پا بوست آمدن
از آسمان رسیده و رسمی خجسته است

آن پیرمرد تشنه در آن گوشه ی حرم
از راه دور آمده و سخت خسته است

با صد امید حاجت این بار خویش را
با پارچه به پنجره فولاد بسته است

وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است
یعنی که زائر حرم کربلا شده است

محسن عرب خالقی

من مهربانی او را به شکلی غیر قابل توصیف درک کرده ام ، برایم حکم تکیه گاهی را دارد که اگر نبود تابحال بارها و بارها شکسته بودم؛

نمی دانم شاید این حرف ها کمی غریب باشد...