سوریه؛ قربانی "موازنه خسارت "
به دلیل بزرگ بودن کاروان ،اولین نفر از کاروان که حرکت کرد کلی طول کشید تا آخرین نفر به آنها برسد!! ساعت 30/23 حرکت داشتیم و از همان لحظات اول بازار رفتن بچه ها شروع شد(در همان راه آهن!)
چند دقیقه قبل از حرکت به سکوی 4 رسیدیم و بچه ها وارد واگن ها شدند، درها داشت بسته می شد ، اما بچه ها هنوز در حال سوار شدن بودند!
- سوار شدن همانا و بی جا ماندن تعداد زیادی همان!
خیلی ها می خواستند با هم باشند و همین باعث شد تا در هر کوپه یکی – دو جای خالی پیدا شود و هیچ کس حاضر به رفتن در انها نشود ! دوستان بخاطر دارند که در راهرو واگن ها چه جمعیتی حضور داشت! انصافا سامان دادن به آن وضعیت خیلی سخت بود ؛ تصور کنید 30-40 نفر بدون جا! بی سیم مسئول مربوطه خاموش،تلفن همراهمش هم خاموش، شماره کوپه ها و واگن های متعلق به کاروان هم فقط دست ایشان و خودش هم نا پیدا!! همینجا باید یک خداقوت اساسی به دو نفر (مسئول کل اردو و مسئول کاروان خواهران) گفت.
البته بماند که گویا تعداد صندلی های قطار کمتر از تعداد بچه ها بود! و در نهایت تعدادی پیدا شدند که 7 نفره مسیر را طی کردند.
- بچه های کاروان در واگن 1 تا 12 مستقر شدند و این یعنی در طول مسیر چندین و چندبار به دلایل مختلف (توزیع غذا، میان وعده، کتابخانه سیار، راوی و...) از واگن 1 تا 12 را بروی و برگردی!
- وسط همه این ماجرا ها سروکله گروه مستندسازی هم پیدا شده بود و مدام دنبال آدم بودند برای مصاحبه و درواقع به چالش کشیدن! کلا میانه خوبی با این گروه نداشتم(در اردوی جهادی هم همراهمان شدند و کلی سوالهای سخت می پرسیدند!!)
- قطار که برای هر نماز توقف می کرد ، دوباره ماجرای جمع و جور کردن کاروان آغاز می شد؛دو نفر داخل نمازخانه صدا می زدند، دو نفر در سرویس ها ...
تازه بعد سوار شدن می دیدیم یک عده گریه می کنند! دلیل را جویا می شدیم ؛ بچه ها به نماز شکسته خواندن عادت نداشتند! روی همین حساب تا از صف طویل وضو بیرون می آمدند و می خواستند نماز ظهر را 4 رکعتی بخوانند !! قطار آماده حرکت می شد و نماز عصرشان می ماند!
و عجب سرعتی داشت این قطار!
در کیف یکی از بچه ها موش پیدا شد!!
ان شالله ادامه خواهد داشت...
.