بچه ها سوار شدند و به سمت دوکوهه حرکت کردیم ... قدم در دوکوهه گذاشتن همان و زنده شدن دوباره من همان... چه دلپذیر بود هوایش ، با تمام وجود نفس می کشیدم ، مثل ماهی که به آب می رسد...حسینیه حاج همت و دعا و مناجاتی که هر از گاهی صدایش را می شنیدم...

جهت انجام هماهنگی ها یک خط در میان وارد حسینیه می شدم و بیرون می آمدم!‌و این یعنی نتوانی از برنامه کمترین بهره را ببری...

 بخاطر برنامه بعدی (شرهانی )باید بچه ها آماده حرکت می شدند، همین بهانه خوبی بود تا کمی بیشتر از فضای حسینیه استفاده کنم...باورم نمی شد به همین سرعت باید دوکوهه را ترک کنم ؛ تنها چیزی که این دل را آرام می کرد، وعده حسینیه تخریب به او بود...

بنظرم در همه مناطق آخرین عضو از اتوبوسمان من بودم که سوار می شدم و همیشه با دویدن خودم را به آن می رساندم! دقیقا مثل دوکوهه.

----------

 شاید برای خیلی شرهانی فقط یک منطقه بود؛ اما برای من ، بیش از اینها...

اعلام کردن برنامه به آن جمعیت یک آمپلی فایر پرقدرت و یک صدای پرقدرت تر می خواست؛ الحمدلله همان روز ورود  ، ما و چند نفر دیگر(اعم از مسئول کاروان خواهران و مسئول پشتیبانی خواهران) به حالت تقریبا سایلنت در آمدیم!

قبلا هشدار داده شده بود که "وضوی صحرایی "را یاد بگیرید ، اما یک عده که جدی نگرفتند و در اولین منطقه ، در صف عریض و طویل وضو ، زمین گیر شدند! (این مشکل هم ازکمبود امکانات بهداشتی ناشی میشد و هم از تعداد زیاد کاروان)

برنامه روایتگری داشتیم، اما دل آرام نداشت که بخواهد روایت بشنود؛ سوء استفاده از مسئولیت بود یا هر چیز دیگر، از کاروان جدا شدم به سمت خود منطقه... خدا کند شهدا رویمان را زمین نزنند...از منطقه بیرون آمدم که  بچه ها داشتند به سمت منطقه می رفتند...

بنا شد نهار را در بین راه توزیع کنند؛ برنامه بعدی فتح المبین بود و مسیری طولانی پیش رو....

ان شالله ادامه خواهد داشت...