نیم ساعتی که از حرکت اتوبوس به سمت فتح المبین گذشت، کم کم بچه ها شروع کردند به پرسیدن ساعت توقف برای نهار! موبایل هم که ول کن ماجرا نبود؛ مسئول پشتیبانی تلفنش باز خاموش بود . یکبار اعلام شد 20دقیقه دیگر، یکبار نیم ساعت دیگر ، بار آخر اعلام شد نمی دانیم!

بچه ها شروع کردند به خوردن نان های اضافی صبحانه!

بالاخره رسیدیم منطقه و بنا شد بعد از زیارت فتح المبین نهار، یا بهتر بگویم شام، توزیع شود(حدود ساعت 19!).

اینجا هم کاروان  دیدنی بود، در مسیر شیارها ، تقریبا کل راه را بچه های ما گرفتند؛ سر کاروان رسیده بود و انتهایش هنوز اواسط شیار طی مسیر می کرد!

آقای دهنوی انجا روایتگری کردند.

غروب فتح المبین و سرخی آسمان و دلی که به شدت دنبال خلوتی می گردد ... اما ...

فقط در حد یک زیارت عاشورا خواندن فرصت بهره بردن بود...

کم کم وقت نماز می رسید و هوا داشت تاریک می شد و باید منطقه را ترک می کردیم برای نماز و غذا.

کلا هر جا که بازار یا نمایشگاه یا سرویس بهداشتی وجود داشت دردسر جمع و جور کردن کاروان هم مطرح بود! بماند که فتح المبین یادمان شهدای گمنام هم داشت.

کاروان امسال دانشگاه فردوسی حقیقتا شاهد بهترین ها بود؛ می شد خستگی و گرسنگی را در چهره ها خواند اما کسی اعتراضی نکرد...

-------------------

برگشتیم اسکان و با دوستان تصمیم گرفتیم به تلافی شبهای گذشته که با بی خوابی طی شد، کمی استراحت کنیم، علاوه بر اینها ، بنا بود ساعت 30/ 2 حرکت کنیم به سمت حسینیه تخریب.

ساعت حدود 22 خاموشی زده شد؛ اما تازه بازار بررسی و تحلیل روزی که گذشت، توسط بچه های کادر اردو داغ شده بود و برای اینکه دیگران از سرو صدای ما در امان بمانند، در مکان جدیدی که همان روز ایجاد شده بود، مستقر شدیم. بچه ها از شدت سرما می لرزیدند و ضمن اینکه مشغول بیان مشکلات بودند، نشریات روز بعد را هم اماده می کردند.

همان موقع اعلام کردند شام رسیده!!!

یکی از بچه ها آمد و گفت قورباغه ای زیر بالشت یکی از بچه ها جا خوش کرده و او هم برای اینکه اسکان به هم نریزد ،به هیچ کس چیزی نگفته و سراغ ما آمده . (عجب دلی داشت، انصافا کافی بود در محل اسکان و در حالیکه اکثرا خواب هستند،اشاره ای به این قضیه می کرد، برایم قابل تصور نیست که دختران چه عکس العملی نشان می دادند!)

لحظاتی بعد یکی دیگر از بچه ها در حالیکه تعدادی سوسک در ظرفی انداخته بود به سمت ما آمد و اعلام نمود اینها (سوسک ها) را از داخل کفش های بچه ها در آورده!!!

مانده بودیم که چه بگوییم!

به همین ترتیب زمان سپری شد و ساعت حدود 1 در اوج سرما و درحالیکه پتویی نمانده بود ،بچه ها به خواب رفتند.

ادامه خواهد داشت، ان شالله